تبليغاتX
نردبان چوبی
 
87/08/22

- دل

 
 نوایی که تریاک دل ما گشته، نوا است...

 


نوشته شده توسط سجاد | لینک ثابت |


87/07/17

- تابلو نقاشی

 

گاهی نقاشی کردن با چند خط کد، حس خلق تابلوی نقاشی را در آدم، حسابی ارضا می کند.

 


نوشته شده توسط سجاد | لینک ثابت |


87/06/31

- نگاه

 
استفراغ می کنم
روی واژه های فرسوده
نگاه پیر مرده ام را.
 


نوشته شده توسط سجاد | لینک ثابت |


87/05/29

- ویرایشگر منو

 

برنامه SeganMenu Editor هم آماده شد. در بسیاری از برنامه ها و مخصوصا برنامه های سه بعدی همچون بازی ها، منو ها از اهمیت خاصی برخوردارند. با این برنامه می توان ابزارهایی چون Checkbox, Trackbar, Button, Panel و Extended Panel را به عنوان UI در Framwork قرار داد. همه ی این ابزارها کاملا سه بعدی هستند و می توانند به همدیگر متصل شوند. در این تصویر یک Button به یک Checkbox وصل شده که خود Checkbox به یک ExPanel وصل شده. ExPanel ها می توانند حالت های مختلفی برای حرکت داشته باشند. وقتی که آنها در حالات مختلف خودشون Blend می شوند همه ی فرزندانشان هم با آنها حرکت می کنند!!! :)

  

 


نوشته شده توسط سجاد | لینک ثابت |


87/05/26

- راه

 

قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین

 

می ترسم از آنکه بانگ برآید روزی
کی بی خبران، راه نه آن است و نه این

 


نوشته شده توسط سجاد | لینک ثابت |


87/05/17

- تا اینجای پیانو

 

یكی از سالهای دهه(50-1340)روزی در اداره ی رادیو دوست شاعرم٬هوشنگ ابتهاج(ه ا.سایه)كه سرپرست واحد تولید موسیقی بود،گفت:
"امروز بدیع زاده(خواننده ی معروف قدیمی) سرزده وارد اتاق شد و با شگفتی و حیرت گفت: در اتاق شورای موسیقی جوانی آمده، آواز می خواند، صدایش از اینجا تا اینجای پیانوست و با دستش فاصله ای را در حدود سه چهار اكتاو نشان داد."
ما همه تعجب كردیم و منتظر ماندیم. چندی بعد، جسته و گریخته خبرهایی درباره ی پخش آواز این خواننده ی جوان می شنیدیم و مشتاق دیدارش بودیم. می گفتند نامش "سیاوش بیدكانی" است.بالاخره روزی توفیق دیدارش در واحد تولید موسیقی دست داد و دیدیم هنرمندی است كه از خراسان برخاسته تا آفاق آواز این سرزمین را چون خورشید خاوری گرم و روشن كند.
بسیار محجوب، متواضع، نازنین و صمیمی با چهره ای كه همواره از نخستین تحسین ها سرخ می شد و سرخ می ماند وانگشتان هیجان زده ای كه دائما قطره های عرق شوق و شرم را از گونه و چانه اش پاك می كرد. نسبت به استادان و پیشكسوتان بی نهایت فروتن بود. درعین حال، آن غرور خاص خراسانی ها هم در برق چشمانش می درخشید.
محمد رضا شجریان كه ابتدا درواحد موسیقی با نام "سیاوش" آغاز به كاركرد، می توانم گفت كه محیط آنجا و قدردانی و محبت استادان را بهترین جا برای نشو و نما و پیشرفت خویش یافت و چنین هم بود. من هر روز شجریان را در واحد تولید موسیقی در اتاقی می دیدم كه تنها٬ پای دستگاهی می نشست و به صفحات آواز خوانندگان قدیمی مثل قمر، ظلی، تاج، طاهرزاده و ادیب گوش می داد. بعضی از آن صفحات، صدای پاك و روشنی نداشت و با خش خش بسیار همراه بود. اما شجریان برای اینكه جزئیات حالات همان صدای ضعیف و دور را خوبتر بشنود و درك كند گوشش را تا نزدیك سطح صفحه پایین می آورد و من شاهد بودم كه گاه چند ساعت به همان حالت، صفحه را دوباره و ده باره، گوش می دهد و این كار را چند ماه، ادامه داد و من از شوق یادگیری و همت و پشتكار او حیرت می كردم مثل اینكه هرگز از آموختن و تحقیق و پژوهش خسته نمی شد.
به تدریج كه برنامه ی گلهای تازه ضبط و پخش می شد، این توفیق را داشتم كه هنگام ضبط آن برنامه ها در اتاق فرمان باشم و بر كار درست خوانده شدن شعر نظارت كنم. این ارتباط دایمی باعث شد كه بین من و شجریان انس و الفت عمیقی به وجود آمد. شجریان به سرعت می شكفت و می درخشید و جان های تشنه ی موسیقی خوب و آواز دلنشین را گرم و روشن می كرد و چنگ در تار و پود دلها می افكند.
یكی از نخستین برنامه های بسیار موفق شجریان، اجرای "راست پنجگاه" بود و چندی بعد اجرای دستگاه "نوا". این دو دستگاه به خاطر پیچیدگی ها و دشواری هایی كه دارد كمتر مورد توجه و بهره گیری بوده اند، یعنی آنقدر كه خوانندگان و نوازندگان دستگاه های همایون، سه گاه، ماهور، شور و آوازهای دشتی و بیات ترك و افشاری را می خواندند به این دو دستگاه دشوار نمی پرداختند. راست پنجگاهی كه محمد رضا شجریان، محمد رضا لطفی و ناصر فرهنگ فر اجرا كردند حدود 45 دقیقه است و برای آنها كه علاقه به موسیقی و ظرافت های خاص آن دارند بسیار دلپذیر و شنیدنی است؛ تا آنجا كه یكی از دوستداران موسیقی كلاسیك و مخالفان سر سخت موسیقی ایرانی روزی گفت: "این راست پنجگاه را در سكوت دلخواه و خلوت محض، چنان كه تو خواسته بودی، شنیدم، مثل یك سرگذشت بود، مثل یك زندگی رنگارنگ بود..."
...در سفری به خراسان، چنین پیش آمد كه شجریان و من از راه هراز عازم مشهد شدیم و قرار بود در گرگان به محمد رضا لطفی، استاد تار و گروهش، كه می خواستند برنامه ای در مشهد اجرا كنند بپیوندیم. از تهران كه راه افتادیم، شجریان رانندگی می كرد و من در كنارش موسیقی می شنیدم (بد نیست به نكته ای اشاره كنم: به گمان من در دنیای شلوغ امروز، یكی از بهترین راه های شنیدن موسیقی، در راه سفر است. زیرا در اتومبیل دیگر كسی در نمی زند، مهمانی نمی رسد، مزاحمی رشته ی ارتباط با موسیقی را قطع نمی كند.) باری٬ پس از مقداری از راه و سخن گفتن از هر دری، شجریان نوار تازه ای را كه از مصر خواسته بود و برایش فرستاده بودند در دستگاه پخش اتومبیل گذاشت تا به اتفاق بشنویم: "خوش آوازی" به بانگ بلند قرآن همی خواند "و پس از قراﺋت هر آیه، فریاد از مرد و زن برمی خواست زیرا كه معنای سخن را می فهمیدند. شیوه قراﺋت او ظاهرا به شیوه ی الازهر معروف است. نوار را درسكوت كامل شنیدیم؛ وقتی تمام شد و دقایقی چند گذشت شجریان با همان شیوه، اما شیرین تر و دلنشین تر، آیاتی را از حفظ، از قرآن مجید خواند، در حالی كه حركتها، سكون ها، تجوید و تحریرهایش به اندازه ای زیبا و حیرت آور بود كه تنها می توانم بگویم: بی نظیر بود!
كنسرت شجریان و گروه لطفی با شكوه بسیار و استقبال فراوان برگزار شد كه شرح آن فرصتی دیگر می طلبد. اما شبی دیگر كه شجریان همراه گروه پایور، كنسرت "شب نیشابور" را بر مزار خیام در هوای آزاد اجرا كردند جمعیتی مشتاق و هنردوست بر روی زمین، سكوها، پله ها و نیمكت ها نشستند. استاد فرامرز پایور بر روی دوازده رباعی خیام، درگوشه های مختلف دستگاه شور كه هر یك با درآمدی زیبا آغاز می شد، آهنگی تنظیم كرده بود. معمولا نوارهایی كه به بازار می آید یا ترانه هایی كه از رادیو پخش می شود، ساعت ها در استودیوهای ضبط برای تهیه ی آن زحمت می كشند و بعضی قسمت های آن، گاه چند بار تكرار می شود تا بهترین حالت ممكن به دست آید. گاه در میان ضبط، لحظه ای پیش می آید كه خواننده ناگزیر است صدای خود را صاف كند، یا به علت سرفه، قسمتی از آنچه ضبط شده، ناچار باید تجدید شود. شجریان در "شب نیشابور" رباعیات خیام را از حفظ، هر كدام در جای خود و در گوشه ی خود با بهترین حالت و خوشترین صدا، بدون كمترین وقفه، بدون كمترین سرفه یا صاف كردن صدا، همه چیز را درست و كاملا در جای خود خواند. ما همه نفس هایمان را در سینه حبس كرده بودیم و دل هایمان می تپید كه مبادا كمترین لغزشی یا اشكالی مثلا در فراموش كردن یك مصرع، حتی یك كلمه، مشكلی در برنامه پیش بیاورد ولی او با قدرتی فوق العاده و تسلطی بی مانند، از عهده درآمد .درست می پنداشتی آنچه می خواند، در نهانخانه ی سینه و گلویش صاف و صیقلی، شسته و رفته، گرم و شیرین، پیشاپیش ضبط و ادیت شده و پخش می شود. این همه، صرفا به دلیل علاقه و عشق بی اندازه ی او به اصالت كارش بود و همچنین مدیون اخلاق و رفتارش، كه هرگز لب به سیگار نزده و هیچ یك از آلودگی هایی كه متاسفانه بعضی اهل هنر دارند، ندارد.
شجریان برای حفظ صدا و تندرستی اش، غالبا به كوه می رود و در هوای پاك كوهستان، صدای بلندش را از ژرفای دره تا بالای ابرها می فرستد. او بدون تردید یكی از تندرست ترین و پاك ترین هنرمندان این سرزمین است.
هنگامی كه استاد نورعلی خان برومند درگذشت: شجریان در مراسم خاكسپاریش با اشك و بغض كامل، چند بیت از غزل سعدی "بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران" را خواند كه نوارش موجود است؛ صدای او در این سوگواری به اندازه ای حزن انگیز است و از صمیم قلب برخاسته كه بی اختیار شنونده را به گریه وا می دارد. بعد از آن برای شادروانان بنان و قوامی و دیگران نیز با ارادت و احترام كامل، ابراز احساس و ادای احترام كرد.
صاحب نظر و آواز شناس گرامی حسین عمومی - قاضی دادگستری - كه احاطه ی كامل به جزﺋیات زیروبم ها و تحریر ها در همه ی گوشه ها و مایه ها و دستگاه ها دارند و سبك همه ی خوانندگان و مكتب آنان را می دانند و شجریان نیز یكی از معتقدان به ایشان است و از محضرشان فیض می برد و به راهنمایی هایشان دل می سپارد، عقیده دارند كه: "شجریان به خاطر وسعت اطلاعات و معلومات آوازی و شناخت كامل موسیقی و صدای بسیار خوب و حنجره ی بسیار مناسب، بدون هیچ تردیدی بزرگترین خواننده ای است كه ایران تا كنون به خود دیده است."
-شجریان اینك در اوج محبوبیت است و سالن ها ی سه هزار نفری برای او بسیار كوچك است؛ او باید در استادیوم های پنجاه و صد هزار نفری بخواند تا بتواند پاسخی به این همه ندای محبت كه از سوی هوا خواهانش نثارش می شود بدهد.
-شجریان علاوه بر كار موسیقی و آواز به چندین هنر دیگر آراسته است و در اتاقی بزرگ چندین قناری و مرغ عشق دارد و به اصطلاح پرنده پروری می كند و آوازش را با آواز قناری ها می آمیزد كه داد و ستدی بسیار دلنشین است.
-شجریان سنتور نیز می سازد و برای تهیه ی چوب مخصوص سنتور كه باید با شرایط خاص به عمل آید، تا اعماق روستاهای اصفهان می رود. حوصله و علاقه اش واقعا استثنایی است.
-شجریان سالهاست به گلبازی مشغول است و انواع گل هایی كه پرورش می دهد نمونه است. در صدها نوع و رنگ و او برای پرورش گل و كسب اطلاعات دایمی از این هنر، با بسیاری از گل پروران و باغبانان آشنا شده و ارتباط برقرار كرده است كه بیشترین ره آورد او از خارج نشا و تخم گل است.
-شجریان استاد خوشنویسی نیز هست و خطش هم، چون آوازش شیرین و خوش است. شجریان می تواند عینا مانند بیشتر خوانندگان بخواند. یك بار آواز دیلمان را (كه بنان خوانده است) درست با آهنگ صدا و حالت بنان خواند؛ به طوری كه اگر نگاهش نمی كردی. می پنداشتی بنان است كه می خواند!

 
"مطلبی از فریدون مشیری و روابط و نظراتش درباره محمد رضا شجریان "" بر گرفته از مجله ی فضیلت"

 


نوشته شده توسط سجاد | لینک ثابت |


87/04/20

- مقصر

 

باور کنید تقصیر از من نیست. همه ما کم پیدا شده ایم. باور کنید. صبح که از خواب بیدار شدم دیدم هیچ کس در خانه نیست. بعدا فهمیدم همه رفته اند خانه هایشان...

حتی خداحافظی هم نکردند...!

 


نوشته شده توسط سجاد | لینک ثابت |


87/04/02

- خوش

 

به همم میریزد این نوا ...

خوشا به بخت ما که با استاد هم عصریم.

 

 


نوشته شده توسط سجاد | لینک ثابت |


87/03/31

- wow

 

حرکت دادن دوربین در این صحنه ها نیز لذت خودش را دارد! صحنه ها در SeganScene به عنوان چند نمونه کار ساخته و پرداخته شده اند.

 

 


نوشته شده توسط سجاد | لینک ثابت |


87/03/31

- نسخه جدید

 

نسخه جدید نرم افزار به همراه چند قابلیت جدید کوچک آماده شد. البته مهمترین تغییر در این نسخه کنارگذاشتن DirectX9 2003 و استفاده از DirectX9 & XNA 2007 و خلاصه خلاص شدن از دو تا فایل اضافه در کنار نرم افزار بود...

 


نوشته شده توسط سجاد | لینک ثابت |


87/02/17

wow !

 

خیلی تاخیر داشتم. اما ثمره اش حتی خود من را هم تحت تاثیر قرار می دهد.

آخرای کار است. به زودی نسخه ی اول تمام می شود.

 


نوشته شده توسط سجاد | لینک ثابت |


87/01/28

تازه


تازه شده است. تازه شده اند. تازه شده ایم...
اگر خدا بخواهد تلفنمان هم تازه شود، وبلاگ نیز تازه خواهد شد.
...
خودمان هم خسته شده ایم از این وضع، پای رفتن به سایت دانشگاه و کافی نت و ... راه هم که نداریم.
انشا الله حق تعالی اگر خدا قوت بدهد از خانه آپ خواهیم کرد.

فعلا در مود عید باشیم با ببینیم چه پیش آید.


نوشته شده توسط سجاد | لینک ثابت |


87/01/02

- سال نو مبارک

 

ــــــــــــــــــــــــــــ .

 


نوشته شده توسط سجاد | لینک ثابت |


86/12/24

- اندرزهایی به یک نویسنده ی جوان

 

• مواظب باش تا زبان خود را به زبان ایدئولوژیک آلوده نسازی.
• در قید و بند شتاب تاریخی مباش و به استعاره ی « قطار تاریخ » هم بها نده.
• پس به درون قطار تاریخ مپر، زیرا که استعاره ابلهانه ای بیش نیست.
• همیشه به یاد داشته باش: « آنکه به هدف می زند همه چیز را از کف می دهد ».
• به آمار و ارقام و اظهارات رسمی اعتماد مکن؛ واقعیت چیزی نیست که با چشم غیر مسلح دیده شود.
• وقت صرف مکن برای فلسفه ی شرق، ذن بودایی و چیزهایی مشابه آنها، تو کارهای عاقلانه تری داری.
• به نرخ روز قلم مزن.
• بر لحظه مایه مگذار، پشیمان خواهی شد.
• از تقدیر خویش راضی مباش، فقط دیوانگان راضی اند.
• از تقدیر خویش ناراضی مباش، زیرا تو برگزیده ای.
• برای خیانت پیشگان عذر اخلاقی مجوی.
• آنها را که برای سازش نکردنشان بهایی گزاف پرداخته اند باور کن.
• معتقد باش زبانی که به آن می نویسی برترین زبان هاست، زیرا زبان دیگری در اختیار تو نیست.
• مجاب مشو که نوشته هایت به درد جامعه نمی خورد.
• گمان مکن که شهروند بدرد خوری هستی.
• فکر هم مکن که انگل اجتماع هستی.
• درباره همه چیز صاحب نظر باش.
• درباره هیچ چیز نظر مده.
• جلوه مکن چنان که انگار نماینده ی ملت خود هستی، تو کیستی که جز خود نماینده کسی باشی؟
• اول اندیشه های دیگران را بشناس، بعد آنها را رد کن.
• مراقب آنهایی باش که برای هر چیز راه حل قطعی دارند.
• برای برگزیدگان ننویس، برگزیده ای وجود ندارد. برگزیده تویی.
• تا حد تراژیک جدی مباش، چون مضحک است.
• اگر نمی توانی حقیقت را بگویی خاموش بمان.
• به غریزه اعتماد مکن.
• از بی تفاوتی بترس، حتی از بی تفاوتی خودت.
• فکر مکن در جدال میان سارتر و کاما هر دو بر حق بودند.
• مکتب های ادبی تحصیلی را دور بیانداز.
• وقتی صحبت « ادبیات متعهد » به میان آمد مثل ماهی سکوت کن. آنها را به عهده ی معلم ها بگذار.

 

 Danilo Kis ( نویسنده یوگسلاو 1989 – 1935 )
برگردان: مرتضی ثقفیان


نوشته شده توسط سجاد | لینک ثابت |


86/12/17

- همسایه ی طبقه ی اول

 

دیگر نمی توانی به کسی اعتماد کنی. حتی به خودت. چه برسد به همسایه هایی که بالای سرت قرار دارند. آن هم در یک ساختمان ده طبقه. گاهی به خودم هم اعتماد نمی کنم. می ترسم روزی خودم را بکشم. اما امشب فرق دارد. امشب دیگر راحت می خوابم چون دیگر همسایه ای ندارم. هر دو را کشتم. آن پیرمرد در طبقه ی نهم و آن پیرزنی که هم طبقه ی دهم را داشت و هم پشت بام را گرفته بود. بقیه طبقات جز طبقه ی اول که خودم هستم خالی است. مرگ حقشان بود. از همان روز اول که به اینجا آمدم سعی داشتند مرا بکشند. از نگاهشان پیدا بود. بدترینشان همسایه ی بالای سرم بود. اما این پیرزن و پیرمرد از همه عوضی تر بودند. نیمه شب ها صدایشان را می شنیدم. برایم نقشه می کشیدند که مرا بکشند. همه ی نقشه هایشان را به باد دادم. امروز روز خوبی برای کشتن پیرزن بود چون لباس های خود و پیرمرد را که شسته بود روی پشت بام پهن می کرد و بعد از لبه ی پشت بام پسرهای محله را دید می زد. وقتی به پشت سرش رسیدم ناگهان به سمت من چرخید. هلش دادم پایین. هنگام سقوط فقط نگاهم کرد. حتی جیغ هم نکشید. می دانم. از اینکه نقشه اش را فهمیده ام بهتش زده بود. پیرمرد از خانه بیرون نمی آمد. فلج بود و همیشه در گوشه ی اتاق مطالعه، روی ویلچرکهنه اش نشسته بود. کتاب می خواند، سیگار می کشید و چای می خورد. زن و فرزندی نداشت. شاید داشت ولی چیزی در این مورد نگفته بود. اما همیشه چایی اش براه بود. آنجا فهمیدم که با آن پیرزن برای کشتن من همدست است. جز او چه کسی می توانست برایش چای آماده کند؟ اصلا شاید پیرمرد بود که به آن پیرزن بیچاره می گفت برای کشتن من باید چه کار کند. از پشت بام که آمدم در خانه اش باز بود. شاید پیش از من پیرزن آنجا بوده. داخل اتاق مطالعه اش نبود. چراغ مطالعه را برداشتم. به اتاق پزیرایی رفته بود و سعی داشت از داخل پنجره حیاط را ببیند. شاید می خواست بداند چه چیزی داخل حیاط افتاد. به پشت سرش که رسیدم سیم چراغ را دور گردنش انداختم. او هم خیلی تقلا نکرد. لااقل تقلایش برای نجات خود نبود. می خواست برگردد و ببیند چه کسی دارد خفه اش می کند. وقتی تمام شد چراغ مطالعه را سر جایش برگرداندم. بعد آمدم جلوی چشمانش که باز مانده بود و داشت از حدقه در می آمد کمی ایستادم. باید می دید که در نقشه اش شکست خورده. نمی خواستم فکر کند که پیرزن به او خیانت کرده است.

فردا از اینجا می روم. مردمان خوبی نداشت. مدت هاست ساختمان بوی تعفن گرفته است.


نوشته شده توسط سجاد | لینک ثابت |


86/12/14

- دوتار

 

ناگهان افکار
ناگهان یک تار
ناگهان انگار
داشت موسیقی ذهنم را می­نواخت.

و جای تو خالی  بود ...

 

ناگهان انسان
ناگهان یک عمر،  یک صدا، یک زندگی و ...

ناگهان یک مرگ
نه !
من هنوز پذیرای مرگ تو نیستم ...

 

ای پیر دل آزرده
باز هم بخوان
خوش نواتر
خوش آرام تر
من هنوز پذیرای صدای تو هستم ...

...


نوشته شده توسط سجاد | لینک ثابت |